ما ز اصل و اسب افتاده ایم…
آوریل 12, 2011 at 4:33 ب.ظ. 7 دیدگاه
از وقتی خودم را شناختم، شاید بهتره بگم از وقتی فهمیدم تو زندگی دور و برم چه خبره، تازه فهمیدم هیچکسی خودش را هم نمیشناسه ، حتی اگر 100 سال هم افزون بشه بر عمرش، اینا گفتم چون می خواستم بگم آدمی که خودش را هم نمیتونه بخوبی بشناسه ، چه انتظاری هست که دیگران را بشناسه، اصلاً کی چه می دونه بعضی از آدم های شرور و شر را گاهی دیدم کارای خوب می کنن و آدمای خیر و صالح هم گاهی کارهایی که از اونا بعیده، بگذریم، اینا همش درگیری های ذهنی بود کاوشگر در رفتارهای انسان های پیرامون، ذهنی که شاید به مراتب ضعیف تر از ذهن همون انسان های پیرامون باشه، ولی من تحسینش می کنم چون شاید اگه همینم نبود حتی دیگه مخ تعطیل هم بهمون نمی گفتن، پس جای شکرش باقیه…
ای مهیب غم آتشم مزن، خرمنم مسوز از شراره ها….
یکی دیگه از نتایجی که از این نیمچه ذهن ما تراوش می شود این است که در هر جامعه ایی و در هر جمعی و برای هر فردی امید رکن اصلی زندگی ست، به نظر من اکثر جرم ها، اکثر خیزش ها، اکثر ناهنجاری ها، خودکشی ها و همه چیزای از این دست همیشه از سر ناامیدی اتفاق می افته، اکثر اعتراض ها، حتی در بعد مدنی … من فکر می کنم همیشه ناامیدی موجب خیزش هایی میشه که اگه کنترلی روی اون صورت نگیره فرجامی نا فرجام را رقم میزنه، یه مجموعه کاری را مثال میزنم، کاهش امید همانا و سست شدن ریشه های مجموعه همان و حال نبودن کنترل مناسب فقط باعث میشه مجموعه از هم گسیخته بشه و اون نافرجامی که گفتم رقم بخوره، امید به زندگی اصلیه که اگه کمرنگ شد اون زندگی و اون جامعه بسوی انحطاط میره، کاش امید توی زندگی هیچ کسی کمرنگ نشه، یا بقولی
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کین شب دراز باشد در چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کین کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
می باید این نصیحت کردن به دلستانان
دامن ز پای برگیر ای خوب روی خوش رو
تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان
من تَرک مِهر اینان در خود نمی شناسم
بگذار تا بیاید بر من جفای آنان
روشن روان عاشق از تیره شب ننالد
داند که روز گردد روزی شب شبانان
باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان
چشم از تو بر نگیرم ور می کُشد رقیبم
مشتاق گُل بسازد با خوی باغبانان
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم
همچون زمام اُشتر بر دست ساربانان
شاید که آستینت بر سر زند سعدی
تا چون مگس نگردی گِرد شِکر دهانان
ورودی دستهبندی شده در: دستهبندی نشده. برچسبها: .
7 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید

1.
مرجان . درجستجوی خویشتن . | آوریل 13, 2011 در 10:32 ق.ظ.
این مبحث ناامیدی رو که گفتی، یاد یه دوره ناامیدی خودم افتادم…
جهنم بود
امیدوارم برای هیچکس پیش نیاد
گرچه
واسه همه حداقل یه بار پیش میاد
2.
خــــــآتون خـــــــآموش | آوریل 14, 2011 در 7:36 ب.ظ.
امیدوارم که شما نا امیدی رو تجربه نکنید …
3.
سمیرا جوووووووووون | مه 25, 2011 در 12:49 ب.ظ.
سلام جچی چوووووووووووووووووون
کلا من بچه امیدواری ام حجی جون
مارو وارد سیاست نکن
چه طوری تو ؟
خیل یوقته اینجا نیومده بودم
بسوزه پدره فیلتری !!!
4.
bitars | مه 30, 2011 در 7:23 ق.ظ.
درک احساسات برای آدمی مشکله حتی زمانی که احساس میکنی چنین حسی رو تجربه کردی. انگاری برای من هم اینطوری شده. احساس میکنم چنین حس های مشترکی داشتیم اما چیزی از برای تسکین و همدردی توی ذهنم نمیآد !
5.
fatemeh | ژوئن 8, 2011 در 6:29 ق.ظ.
man inja bas delam tang astt
in matn gooya mese khanjarii fooladin dast dar jigare adam mikonad va ara dero mikonad
adama adam adam!man hanooz nafahmidam k jame adam ba adamha che farghi dare!
hanooz nafahmidamc chera ejtemae chera jam ha nist!
fk konam manzoor az yegane boodane maniee
jamee yegane ast
6.
باران | ژوئن 28, 2011 در 5:50 ق.ظ.
جات در دنیای مجازی خیلی خالیه
7.
باران | سپتامبر 2, 2011 در 4:44 ق.ظ.
پسر حاجی کلن وبلاگو بوسیدی گذاشتی لب طاقچه !