از تولد تا مرگ

نوامبر 19, 2010 at 2:25 ب.ظ. 26 دیدگاه

بعضی مشکلات از تولد تا مرگ گریبان زندگی هر آدمی را فشار میدن، درست مثل جملات معروف صادق هدایت (مراجعه شود به پی نوشت) بعضی مشکلات قابل تغییر دادن و بهتر شدن نیستن، بعضی ها را باید با همه خصوصیاتشون قبول کنی، بعضی وقتا باید صبر کنی ببینی چی میشه…..

پی نوشت:

“در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.
این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این
دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و
اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می
کنند آنرا با لبخند، شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند- زیرا بشر هنوز چاره و
دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب
مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است – ولی افسوس که تاثیر اینگونه
داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورا طبیعی، این انعکاس سایه ی روح که در
حالت اغما و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند، کسی پی خواهد برد؟ من
فقط به شرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و
بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده
ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است، زندگی
مرا زهر آلود خواهد کرد…
در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در
زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید – اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه
فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره ی پرنده بود که به صورت یک زن یا فرشته به
من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه همه ی بدبختی های
زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب
تاریکی که باید ناپدید بشود، دوباره ناپدید شد- نه، نتوانستم این پرتو
گذرنده را برای خودم نگه دارم.سه ماه – نه!، دو ماه و چهار روز بود که پی
او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشمهای جادویی یا شراره ی کشنده ی
چشمهایش در زندگی من همیشه ماند- چطور می توانم او را فراموش بکنم که
آنقدر وابسته به زندگی من است؟ .نه اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر
او با آن اندام اثیری، باریک و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب و
درخشان که پشت آن زندگی من آهسته و دردناک می سوخت و می گداخت، او دیگر
متعلق به این دنیای پست درنده نیست- نه، اسم او را نباید آلوده به چیزهای
زمینی بکنم…”

ورودی دسته‌بندی شده در: دسته‌بندی نشده. برچسب‌ها: .

جشن دلتنگی اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

26 دیدگاه مال خود را بیافزایید

  • 1. هیچکس  |  نوامبر 19, 2010 در 2:58 ب.ظ.

    بعضی مشکلات قابل تغییر دادن و بهتر شدن نیستن، بعضی ها را باید با همه خصوصیاتشون قبول کنی، بعضی وقتا باید صبر کنی ببینی چی میشه…..

    یعنی چی می خواد بشه ؟؟؟ چقدر سخته تحمل کردن و عادت کردن …
    هر چقدر هم بشه عادت کرد گاهی وقتا یادت می یاد که چقدر درد تحملشون سخته …

    پاسخ
    • 2. حجی  |  نوامبر 30, 2010 در 2:31 ب.ظ.

      شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      پاسخ
  • 3. کاکا جنوبی  |  نوامبر 19, 2010 در 4:53 ب.ظ.

    بعضی وقتا دیگه عادی میشه.

    پاسخ
  • 4. godool2  |  نوامبر 19, 2010 در 7:37 ب.ظ.

    حجی جان کمی تلخ نوشتی، نمیدونم چی بنویسم اما برای برخی اتفاقات که خارج از اراده ماست کاری نمیشه کرد و تنها به فراموشکاری آدمی باید امیدوار بود وبس.

    پاسخ
    • 5. حجی  |  نوامبر 30, 2010 در 2:31 ب.ظ.

      درسته

      پاسخ
  • 6. خــــــآتون خـــــــآموش  |  نوامبر 19, 2010 در 7:38 ب.ظ.

    فکر میکنم اینجور بشه فقط تحملش کرد وگرنه حل کردنش بازهم نیاز به تلاش داره ..بهرحال همیشه میگن زمان حلال همه مشکلاته …

    پاسخ
    • 7. حجی  |  نوامبر 30, 2010 در 2:31 ب.ظ.

      از قدیم اینو میگفتن

      پاسخ
  • 8. رضا پایافر  |  نوامبر 20, 2010 در 5:31 ق.ظ.

    همیشه برای هر مشکلی راه حلی هست ، اگر نباشد زندگی معنا ندارد
    شاید برای همه اتفاق بی افتد که در قسمتی از زندگی خود دوست نداشته باشند زندگی کنند ، بعضی ها از آن دوره به عنوان کابوس و خاطره بدی که همیشه پشتشان هست یاد میکنند و بعضی ها آن را نقطه پیشرفت ،
    فرق این دو در مدیریت و تفکر نسبت به آن دوره هست
    و اگر چنین اتفاقاتی در زندگی کسی نیافتد زندگی نکرده است

    پاسخ
    • 9. حجی  |  نوامبر 30, 2010 در 2:30 ب.ظ.

      حق با شماست دوست من

      پاسخ
    • 10. حجی  |  نوامبر 30, 2010 در 2:30 ب.ظ.

      حق با شماست دوست عزیز من

      پاسخ
  • 11. ابله  |  نوامبر 20, 2010 در 10:45 ق.ظ.

    :(

    پاسخ
  • 13. غزال بگفت  |  نوامبر 22, 2010 در 5:41 ب.ظ.

    رسانه ماییم !
    آهای مشکل دهان مارا صاف نمودی ! ء

    پاسخ
    • 14. حجی  |  نوامبر 30, 2010 در 2:28 ب.ظ.

      د همین

      پاسخ
  • 15. Bitars  |  نوامبر 22, 2010 در 9:18 ب.ظ.

    سکوت | و دیگر هیچ …

    پاسخ
    • 16. حجی  |  نوامبر 30, 2010 در 2:28 ب.ظ.

      همین و همین

      پاسخ
  • 17. خاستگاه  |  نوامبر 23, 2010 در 1:58 ب.ظ.

    گریزی نیست از بودن

    پاسخ
    • 18. حجی  |  نوامبر 30, 2010 در 2:28 ب.ظ.

      حق با شماست

      پاسخ
  • 19. بهار  |  نوامبر 24, 2010 در 10:33 ق.ظ.

    دیگه داره کم کم از صبر بدم میاد !!!!!!!!!!!!!

    پاسخ
    • 20. حجی  |  نوامبر 30, 2010 در 2:28 ب.ظ.

      من از اولش بدم میومد

      پاسخ
  • 21. باران  |  نوامبر 24, 2010 در 7:35 ب.ظ.

    متاسفم حجی جان.
    نمیدونم چی باید بگم اما خدا کنه اینطور مسائل یه روز که از خواب پا میشیم از یادمون برای همیشه برن چون کاری از دست کسی بر نمیاد …

    پاسخ
    • 22. حجی  |  نوامبر 30, 2010 در 2:28 ب.ظ.

      پایتم عمو

      پاسخ
  • 23. ف@طمه  |  نوامبر 27, 2010 در 6:35 ق.ظ.

    آره حجی یه دردایی هس که توقلب میمونن و درمونشم پیش کسی نیست…
    یه دنیا خاطره فقط میمونه…

    پاسخ
    • 24. حجی  |  نوامبر 30, 2010 در 2:27 ب.ظ.

      راست گفتمااااااااااااا

      پاسخ
  • 25. درنین  |  نوامبر 27, 2010 در 4:40 ب.ظ.

    درود بر شما و بهترین ها

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

این نوشته را دنبالک کنید.  |  از راه آراِس‌اِس در دیدگاه‌ها مشترک شوید


من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم و راه سفر گیریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است

حج توئیت

ملاقات های حجی

  • 15,744 دیدار با حجی

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.